بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

راه‌نگاریiconراه‌نگاریicon

شب‌های شعرخوانی من

نویسنده: مهدی عارفیان

زمان مطالعه:4 دقیقه

شب‌های شعرخوانی من

شب‌های شعرخوانی من

آن‌هایی که پا به زندگی من می‌گذارند خیلی زود متوجه جریان بی‌پایان آواهای بی‌معنایی که زیر لب زمزمه می‌کنم، می‌شوند. ترانه‌ها و شعرهایی که هیچ‌کدام را کامل به خاطر ندارم و دست‌وپایشان را از آهنگ‌های دیگر قرض می‌گیرم و جاهای خالی‌شان را با اسم چیزها و آدم‌هایی که در لحظه جلوی چشمم می‌آیند پر می‌کنم. بارها نگاه متعجب غریبه‌ها را زمانی که ناخودآگاه شروع به بازی با اسمشان کرده‌ام را دیده‌ام و بارها خودم را با همان تعجب نگریسته‌ام و به این فکر کرده‌ام که چرا باید همیشه گوش‌هایم را از شنیدن چنین مهملاتی پر کنم؟

 

رفتارشناسان می‌گویند هر آنچه پرتکرار و ندانسته از ما سر می‌زند دلیل و مقصودی دارد. حتی اگر آن دلیل را سال‌ها در دالان‌های ذهنمان پنهان کرده باشیم و ندانیم دقیقا چیست و کجاست، روزی از عمق ذهنمان دست‌درازی می‌کند و خودش را نشان می‌دهد. کافی‌ست چند سالی غفلت کنیم و یادمان برود کجا پنهانش کرده‌ایم تا مانند عروسک‌گردانی تمام رفتارهایمان را در دست بگیرد.

 

من از یافته‌های رفتارشناسان می‌ترسم. می‌ترسم برای من هم آنقدر دیر شود که عروسک‌گردان تمام زندگی‌ام را در دستش بگیرد. از ترس همین عاقبت، شعربافتن‌هایم را خیلی بالاوپایین کردم. از هرسو نگاهشان کردم تا ببینم از کجا سربرآورده‌اند و چه مقصودی دارند. جوابم را در یکی از آزمایشگاه‌های دانشگاه ویرجینیا پیدا کردم. جایی که محققان از آدم‌ها می‌خواستند فقط پانزده دقیقه گوشه‌ای بنشینند و هیچ‌کاری نکنند. تنها چیز قابل توجه داخل اتاق دکمه‌ای بود که هرکس فشارش می‌داد با جریان دردناکی از برق مواجه می‌شد. جالب اینجاست که بیشتر شرکت‌کنندگان ترجیح می‌دادند برق بگیردشان و درد بکشند اما بی‌کار ننشینند.

 

این تحقیق، هیچ‌کاری نکردن را بررسی کرده بود اما برای من معنی دیگری داشت. من در پس این داستان، تلاش‌های بی‌پایان خودم را می‌دیدم وقتی که گلویم را پاره می‌کردم تا حتی برای لحظه‌ای هم ذهنم ساکت نباشد. جاده‌های طولانی را می‌دیدم که یک آهنگ را روی تکرار  می‌شنیدم و با صدای بلند همراهی‌اش می‌کردم فقط برای اینکه دست سکوت جاده گلویم را نگیرد. خودم را مشغول کارکردن می‌دیدم درحالی‌که بلبشوی صف انتظار کارهای نکرده‌ام گوش‌هایم را پر کرده بودند. شب‌هایی را می‌دیدم که کتاب به دست می‌گرفتم تا روایتگر قصه تا صبح بیدار نگه‌ام دارد.

 

نمی‌دانم چرا با چنین جدیتی از سکوت فرار می‌کنم. اینکه این فرار از کجای زندگی‌ام شروع شده را هم نمی‌دانم. تا جایی که خاطره‌ام یاری می‌کند، همیشه مشغول دویدن بوده‌ام و سکوت هم همیشه مثل سایه‌ای تعقیبم کرده است. البته می‌دانم چیزی که در تعقیبم است، صرفاً خاموشی نیست. سکوتی‌ست که بیش از هرکس دیگری حرف برای گفتن دارد. فهرست بلندبالایی از راه‌های نرفته و حرف‌های نگفته و کارهای نکرده‌ام را در یک دست و فهرست دیگری از حرف‌ها و راه‌ها و کارهای اشتباهم در آن یکی دستش گرفته و با چشمانی قرمز از خشم، فریاد می‌زند. و من همیشه گوش‌هایم را از دیگر صداها پر کرده‌ام، چون هیچ دوست ندارم فریادهایش را بشنوم. نمی‌خواهم بدانم چطور انقدر عصبانی‌اش کرده‌ام. توان شنیدن سوال‌ها و گلایه‌ها و انتظاراتش را ندارم.

 

موضوع این شماره را سکوت گذاشتم، به این امید که فراری‌های دیگری را هم در این جاده‌ی پرصدا پیدا کنم. شاید اگر دور هم جمع بشویم بتوانیم مدت کوتاهی از دویدن بایستیم؛ دور هم بنشینیم و آتشی روشن کنیم، آتشی که سکوت را عقب نگه دارد و ما را امن. اما دیدم نویسندگانم آدم‌های شجاع‌تری بوده‌اند. خیلی‌هایشان پابه‌پای سکوت راه رفته‌اند و از شنیدن صدایش هراسی نداشته‌اند. بعضی‌هایشان هم بهت‌زده از تاریکی روزگار، صدایشان را از عمد بریده‌اند و وظیفه‌ی فریادزدن را به سکوتشان سپرده‌اند. آن‌ها نه‌تنها از سکوتشان نمی‌ترسند که به آن افتخار هم می‌کنند. بلندگو به دستش می‌دهند تا با فریادی گوش‌خراش از آن‌هایی که گوش شنوا نداشته‌اند، انتقام بگیرد.

 

سکوتی که همیشه فرشته‌ی سرزنشگر دنیای من بوده، یاور و نجات‌دهنده‌ی قصه‌های دیگران است. گاهی آرام‌تر از کویر و گاهی پرخروش‌تر از دریا، کنارشان بوده تا به ذهن‌هایشان مجال نفس‌کشیدن بدهد.  شماره ۱۲۷ وقایع اتفاقیه داستان آنانی‌ست که وقتی سایه‌ی سکوت برسرشان افتاد، برخلاف من فرار نکردند؛ ایستادند، دست‌هایشان را باز کردند و به آغوشش کشیدند. این شما و این «آوازهای خاموش».

مهدی عارفیان
مهدی عارفیان

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.